چهار ده ماهگی
در چهاردهمین ماه زندگیم اتفاقات زیادی در دهانم افتاد
هشت تا دندانم به طور همزمان تصمیم گرفتند که با هم در بیان !
البته همه اشان با هم در نیومدن اما همه با هم نیش زدند و در پایان این ماه از این هشت تا چهار تاشون در آمدند
اما یک اتفاق هم روی کله ام افتاد ،برای اولین بار رفتم آرایشگاه ،مامانم با شناختی که از برادرم در زمینه آرایشگاه رفتن داشت با ترس و لرز من را به آرایشگاه برد اما بر خلاف برادرم من خیلی آرام و قشنگ نشستم و خانم آرایشگر موهام را تا توانست کوتاه کرد!
در پایان این ماه وزنم 13 کیلو بود و قدم هم مامانم نتوانست اندازه بگیرید آخه دیگه دکتر هم نمیروم برای چکاپ بزرگ شدم دیگه!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



چهار ده ماهگی
